شب یلدا
شب یلدا فیلمی است سوای هر عاشقانه ای،عاشقانه ی هنرمندی تنها که همسرش به او خیانت میکند.
حرفی که خیلی ها حتی جرات گفتنش را نداشتند، فیلمی که در آن تنها یک بازیگر اصلی وجود دارد و یک خانه ی خاکستری که تمام اتفاقات در آن می افتد ،هر چند که اتفاق خاصی هم نیست جز زجرکشیدن یک مرد شکست خورده ،مردی که به خاطر دین و اعتقاداتش مجازات میشود ،کارش را از دست میدهد ولی ذره ای از اعتقاداتش کوتاه نمی آید و حتی در اوج فقر مالی منائت طبعش را از دست نمی دهد و حتی فرش زیر پایش را میفروشد که به خانواد و خواهرش کمک کند.
چنین شخصیتی در اوج فشار قرار میگیرد،از جانبی زنش به او خیانت میکند،از طرفی کارش را از دست میدهد،مادرش بیمار میشود و همه و همه از هر طرف زیر منگنه قرارش میدهند ولی هنوز هم روز تولد دخترش یادش نمیرود و به یادش جشن میگیرد،هنوز هم دور آینه ی اتاقش عکس زن و دخترش را گذاشته و قبل از خودش آنها رامیبیند ،حتی در نقاشی هایش عشق به همسرش موج میزند. اما باز هم با وجود این همه عشق، همسرش تنهایش میذارد و به او خیانت میکند و ...
در اوج تنهایی های مرد وقتی که همه تنهایش گذاشته اند فقط سازش است که تسکینش میدهد و خدایی که تا آخر پایش ایستاده و مثل سربازی که بدنش پر از گلوله است ولی هنوز هم از پای نمینشیند و به تفنگش تکیه میکند او نیز در تمام فیلم سازش و خدایش را عصای تنهایی خود کرده ، سازی که شاید خاطراتش را زنده می کرد.و خدایی که...

فیلمنامه ی این فیلم به قدری خوب ساخته و پرداخته شده بود که فکر میکنم تجربه ای حقیقی از یک زندگی شکست خورد ه است که در قالب یک فیلم گنجانده شده و شاید از قضاوت یک طرفه ی نویسنده در مورد چنین رابطه ای شکل گرفته است، از این جهت که مرد شخصیت سپید داستان را دارد و زن کاملا سیاه است و هر چه از اول فیلم به جلو تر میرویم نفرت ما هم به زن همراه با دقیقه شمار فیلم بیشتر میشود.
و فکر میکنم حضور گربه که تقریبا در تمام صحنه های فیلم به چشم میخورد به همین دلیل است: کنایه ای به گربه صفت بودن زن و این فلسفه که هر کسی شبه به چیزی میشود که با آن است و شاید بهتر بود اسم فیلم را هم به جای شب یلدا چیزی مناسب تر با محتوای فیلم انتخاب می کردند مخصوصا این که ما نوروز و نقش آن را در سرتاسر فیلم به وضوح می توانیم ببینیم
و از آن جالب تر باران های بهاری که با آهنگ و صدای ویگن همراه میشود، مخصوصا در صحنه ی آغازین فیلم ،با ترانه ی :دیگه دل بستن و دل بریدن فایده نداره... .
اما این انتخاب های بجا و زیبای موسیقی باعث میشود که مخاطب هر چه بیشتر با جریان فیلم همراه شود و از آنجایی که ترانه ها به شکلی انتخاب شده اند که بخشی از خاطرات مخاطب را تشکیل میدهند میتواند همزاد پنداری را در جریان فیلم با شخصیت اصلی داستان پر رنگ تر کند.
حتی سکوت های این فیلم هم تامل بر انگیز و استادانه به کار برده شده و میشود گفت در بخش هایی از فیلم تاثیر گذار تر از هر کلامی به کار برده شده است.
و در آخر به عنوان یک نویسنده میتوانم این فیلم را از نظر فیلم نامه یکی از بهترین فیلم هایی معرفی کنم که تا به امروز دیده ام و از دیدنش لذت برده ام.
و امید وارم آخرین آنها نباشد...

سیمای زنی در دوردست
نمیدانم چه طور و از کجای این فیلم باید شروع کرد.شاید از همان شب اول و همان پنجره که رو به آسمان باز میشود و صدای زنی که از خوابش برای ما روایت میکند.
شاید بتوان گفت تمام این فیلم به شیرینی یک رویاست رویایی که شاید گاهی به سراغمان می آید اما آنقدر شیرین و زیباست که صبح تنها میتوان گفت رویایی بود به شیرینی لبخند یک عشق قدیمی در دوردست خاطراتتان.
خاطراتی که گاهی و فقط گاهی از به خاطر آوردنشان لذت میبریم و شاید دوست نداریم که به خاطر بیاوریمشان اما این فیلم بازگوی خاطرات من و شماست ،مایی که دوست داریم فراموش کنیم. مایی که فراموش کرده این اعترافی را که باید سالها پیش از اینها میکردیم ...
در سرتاسر فیلم همایون ارشادی هم سعی به اعتراف یک خاطره دارد که هرچند به ظاهر فراموش کرده اما اعماق روحش را آزار میدهد آنقدر که او را با سایه ،یا شاید روح معشوقه اش در اوج تکاپوی زندگی روتین و تکراری اش گلاویز میکند و آن روح است که پس از سالها او را به بازی میگیرد.
لیلا حاتمی ،همان زنی(روحی) که قرار است سیمایش را در دوردست های ذهن ولی در دوقدمی خود ببینیم در قالب زنی که دچار نوعی بیماری روانیست در سرتاسر فیلم ما را با خود به اوج میبرد و مدام رها میکند و به قول خودش درست وقتی که فکر میکنید در این لحظه از سقوط مغزتان کف خیابان متلاشی میشود،دوباره شما را به بال میگیرد و تا فراسوی خیالی دیگر بالا و میبرد و دو باره...
این رها یی و دوباره اوج گرفتن های پی در پی مخاطب را به این سوال میرساند که آیا راستی او یک انسان است یا...
این اوج و فرود سر تا سر فیلم با شماست،شمایی که دوست دارید هر لحظه بیشتر از خاطرات همایون ارشادی سر در بیاورید تا آنجا که کم کم خودش لب به سخن باز میکند و برای مزاحم تلفنیی که حتی نمیداند کیست اعتراف میکند و از آنجا به بعد این شما هستید که همراه با فیلم دانسته هایتان را کنار هم میگذارید.
پس از دانستن کلید اصلی داستان
با خود از آن نمایشگاه میپرسید که تنها یک شب برگذار شد،نمایش گاهی جدای هر تصوری از یک نمایشگاه.
نمایشگاهی که در آن پرنده آزاد میکنند برای رها کردن گره ها ی کور روحشان.
نمایشگاهی که در آن عکس هایی را به آتش میکشند به این امید که آنها را جاودانه میسازند . شاید واقعا اگر آن عکس ها را لابلای آلبوم های خود نگاه میداشتند هر گز یادی از آنها نمیکردند اما آن عکس ها با لحظه لحظه ی سوختنشان در ذهن جاودانه میشدند درست مثل چیزی که هست و چیزی که بوده است.
تفاوت میان این دو همین است که ما برای به یاد آوردن چیز هایی که هستند تلاشی نداریم و مدام در تکاپوی گذشته ی خود مانده ایم.
در جایی از فیلم عسل(زنی که بر گذار کننده ی آن نمایشگاه عجیب است) میگوید:حضور فیزیکی اثر باعث تضعیف خاطره اثر میشود ،پس آتشش میزنیم تا خاطره اش تثبیت شود.
و شروع به سوزاندن عکس ها میکنند برای جاودانگی و در پایان وقتی تمام عکس ها جاودانه (سوزانده )شدند تنها مترسکی از یک زن افغان به روی یک چوب میبینیم که سایه ی عجیب همراه با موسیقی مخاطب را وادار به تفکر میکند.
در پی یافتن ارتباط میان این ها با خود همراه با فیلم کلنجار میروید
بعد از آن نیاز به کمی تعلیق برای درک این ماجرا داریم که فیلم آن را به طور کامل در اختیار ما میگذارد...
فرصتی برای فکر کردن و کلنجار رفتن حتی با طی کردن خط های خیابان یا حرکات آرام همایون ارشادی که در قسمتی از فیلم لیلی حاتمی به کنایه میگوید که انگار او را روی دور کند (اسلوموشن)گذاشته اند. اما واقعا این تعلیق نیاز فلسفه ی سنگین این فیلم است فیلمی که هنوز هم فلسه ی محتوایی آن ادامه دارد تا امتداد روز بعد همین طور پشت سر هم شروع به دادن کلید ها و نشانه هایی به مخاطب میکند برای درک درست این فلسفه، مخاطبی که حالا تشنه ی این فلسفه است فلسفه ای که او را در ماجرای فیلم میکشد تا با هر کلید دری از در های بسته ی فیلم نامه را بگشاید.
از آرزوی پریدن و تفاوت ارتفاع از نگاه پایین تا بالا گرفته تا صندلی هایی که با یک شماره اند و رویایی که باید در این فیلم جستجو کرد...
نظرات ()